(( ياهو ))
پاهايت را آهسته روی سنگريزه های خيس اين بن بست می گذاری .
من دلم می گيرد شايد از بارانی که ناخواسته روی گونه هايت می نشيند . تو پاهايت
را همچنان روی اين آسفالتهای بی قاعده می کشانی و نمی دانی اين سنگريزه ها
که کفش هايت را آزرده می کند چه شبها که زير نور مهتاب برايت به انتظار نشسته
اند .
...
نامه ی نخست :
من ديوانه نيستم ! که هر شب آسمان و آب و خاک را برايت ترانه می کنم .
قدر يک لحظه هم که همصدايم باشی مرا کافيست .
تنها به اندازه ی يک سيم تار هم که حنجره ام را بگشايی تمام آوازهايم را نثارت
می کنم تا بدانی اين روزها که نيستی همه از جنس شبهای بی کسی اند ... .
...
نامه ی دوم :
من صبر را آموخته ام . من صبر را آموخته ام از آن هنگامی که خواستی بروی .
خواستی تنها بروی و من بايد می آموختم .
من بايد می آموختم که بی تو زندگی مثل يک لوله ی آزمايشگاهی دائم در حال
تغيیرات شيميايیست . و بايد می فهميدم که هر سنگريزه که از آسمان بر سرم می
بارد عذابيست که تو برايم خواسته ای ... .
...
نامه ی آخر :
اينی که اينجا دراز به دراز خوابيده است و نفسهای آخرش را نذر آمدنت می کند ديوانه
نيست .
اينی که هر سنگريزه را که از آسمان بر سرش باراندی ، تحمل می کند و دم نمی
زند ديوانه نيست . اينی که اينجا دراز به دراز رو به قبله خوابيده است، همه شب به
اندازه ی تنها ماندنهايش اشک ريخته و گلدان شمعدانی ات را آب داده است . که
شايد امشب از در بيايی و مرا گوشه ی باغچه ی خاطراتمان خاک کنی .
...
پاهايت را آهسته روی سنگريزه های خيس اين بن بست می گذاری .
من دلم می گيرد شايد از بارانی که ناخواسته روی گونه هايت می نشيند . تو پاهايت
را همچنان روی اين آسفالتهای بی قاعده می کشانی و نمی دانی اين سنگريزه ها
که کفش هايت را آزرده می کند چه شبها که زير نور مهتاب برايت به انتظار نشسته
اند تا بيايی و جنازه ی نم گرفته ی مرا در باغچه ی کوچک خاطراتمان دفن کنی ... .