.onload=makebanner;

رنگی برای ماه

سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧

سلام

امتحانات پایان ترم تموم شد

شاید باورت نشه که من توی رشته ی عجیب و غریب هنری لیسانس گرفتم و ...

مسیر زندگی ام مدام داره عوض میشه

نمی دونم از کدوم خیابون دارم میرم ولی فقط می دونم آخرش به تصادف ختم میشه .

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم

برام دعا کن !

 

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

سلام :: سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

یکشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٧

...

و به آسمان فکر کن

که مردم زمین چه ظالمانه گریستنش را دعا می کنند ... .

( ز.م )

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

... :: یکشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٧





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦

آیلار رفت ...

مادر مرد ...

مادر با پدر مرد ... .

برادر هم دیروز مرد ...

در بیمارستان مرد ...

زیر دستگاه های لعنتی ...

زیر اکسیژن ...

و من امروز باید در مراسم تدفین برادر شرکت کنم ...

برادری که تمام کودکی هایم را با او قسمت کردم ...

حالا تنهایم ...

آن قدر تنها که از تنهایی ام وحشت می کنم ...

وحشت می کنم !

...

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

آیلار رفت ... :: دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

آنقدر سربه زير راه مي روم

كه گاهي يادم مي رود

                      آن بالا هستي ... .

                              ( ز. مسافري)

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

  :: پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

سه‌شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥

گمشده

برای منظومه ای که هیچ گاه سروده نشد  ...

من هرچه بیش تر گم می شوم

تو بیش تر پیدا می شوی .

کسی پیدا نمی شود

که مرا گم کند ؟

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

گمشده :: سه‌شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

برای بداهه گويی که هيچ نگفت

من جادو نمی دانم .

من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگين گستراندم .

من جادو نمی دانم .

گفتی زمستان شده ای

و من دلم به حالت سوخت

و روح ام را که بزرگ بود و سنگين

مثل چادری روی تو کشيدم .

و ذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی .

من جادو نمی دانم .

نفس هات به شماره افتاده بود .

و روح من با تنفس تو می تپيد .

گفتم دوستت دارم و تو ديگر نفس نکشيدی .

گفتم نکند مرده باشی ؟

گفتم نکند من مرده باشم ؟

پس روحم را از روی تو برچيدم .

اما تو نبودی .

غيب شده بودی .

گفتم که جادو نمی دانم ... .

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

برای بداهه گويی که هيچ نگفت :: شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳

روی ماه خداوند را ببوس


من مثل آب بودم

روي دستهاي تو مي چکيدم .. چک .. چک .. چک ...

اما تو خورشيد بودی .

من در وجود تو تبخير مي شدم

و به آسمان مي آمدم

تو اما هميشه روي زمين راه مي رفتي  .

...

تو دور بودي  .

هميشه دور بودی .

آنقدر که هيچ گاه دستم به تو نمي رسيد .

من گير کرده بودم ؛

بين اين همه آدم !

و تو حضو داشتي بين اين همه آدم‌ !

همه چيز از آن تو بود ،

حتي همه ي هستي من ...

*** اي همه هستي ز تو پيدا شده ***

...

و همه ي تمام شدن ها مال من بود ،

تو هر روزآغاز مي شدي

و من هر روز به پايان مي رسيدم .

...

تو روشن بودي

مثل چشمهاي مادربزرگم ،

وقتي هنوز خيلي کور نشده بود .

و زلال بودي ،

از جنس اشک هايي که به من دادي

و من تيره بودم

تيره تر از شب ؛

و از من تا تو هزار خاکستري موج مي زد  .

...

تو آرزوي من بودی .

و من براي رسيدنت

هر راهي را رفتم و رفتم  .

...

تو در وجود من بودي

تو تمام هستي من بودي .

در وجود من هر روز ريشه مي زدي .

من اما دنبال تو بودم ،

همه جا .

تو اما همين جا بودي ؛

همين جا .

در روح من !

براي پيدا کردنت همه راه را رفتم .

اما تو خود از اول آمده بودی .

آمده بودي که نگاه دارمت .

و نگاهت داشتم

و روي ماهت را

مثل کودکاني که به آغوش مادرانشان باز مي گردند

بوسيدم ... .

 

* روي ماه خداوند را ببوس * عنوان يکي از کتاب هاي مصطفي مستور مي باشد .

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

روی ماه خداوند را ببوس :: یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳

...

(( ياهو‌ ))

 

   پاهايت را آهسته روی سنگريزه های خيس اين بن بست می گذاری .

من دلم می گيرد شايد از بارانی که ناخواسته روی گونه هايت می نشيند . تو پاهايت

را همچنان روی اين آسفالتهای بی قاعده می کشانی و نمی دانی اين سنگريزه ها 

که کفش هايت را آزرده می کند چه شبها که زير نور مهتاب برايت به انتظار نشسته

اند .

...

نامه ی نخست :

 من ديوانه نيستم ! که هر شب  آسمان و آب و خاک را برايت ترانه می کنم .

قدر يک لحظه هم که همصدايم باشی مرا کافيست .

تنها به اندازه ی يک سيم تار هم که حنجره ام را بگشايی تمام آوازهايم را نثارت

می کنم تا بدانی اين روزها که نيستی همه از جنس شبهای بی کسی اند ... .

...

نامه ی دوم :

 من صبر را آموخته ام . من صبر را آموخته ام از آن هنگامی که خواستی بروی .

خواستی تنها بروی و من بايد می آموختم .

من بايد می آموختم که بی تو زندگی مثل يک لوله ی آزمايشگاهی دائم در حال

تغيیرات شيميايیست . و بايد می فهميدم که هر سنگريزه که از آسمان بر سرم می

بارد عذابيست که تو برايم خواسته ای ... .

...

نامه ی آخر :

اينی که اينجا دراز به دراز خوابيده است و نفسهای آخرش را نذر آمدنت می کند ديوانه

نيست .

اينی که هر سنگريزه را که از آسمان  بر سرش باراندی ، تحمل می کند و دم نمی

زند ديوانه نيست . اينی که اينجا دراز به دراز رو به قبله خوابيده است، همه شب به

اندازه ی تنها ماندنهايش اشک ريخته و گلدان شمعدانی ات را آب داده است . که

شايد امشب از در بيايی و مرا گوشه ی باغچه ی خاطراتمان خاک کنی .

 

...

  پاهايت را آهسته روی سنگريزه های خيس اين بن بست می گذاری .

من دلم می گيرد شايد از بارانی که ناخواسته روی گونه هايت می نشيند . تو پاهايت

را همچنان روی اين آسفالتهای بی قاعده می کشانی و نمی دانی اين سنگريزه ها 

که کفش هايت را آزرده می کند چه شبها که زير نور مهتاب برايت به انتظار نشسته

اند تا بيايی و جنازه ی نم گرفته ی مرا در باغچه ی کوچک خاطراتمان دفن کنی ... .

 

 

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

... :: جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳

از کنار تو بايد رد شد و سوت زد !

ياهو

 

نمی دانم برای تو که از اين دنيا به اين بزرگی فقط الکی خوش بودن را باد گرفتی چه

بنويسم !

شايد يک سکوت عظيم لازم باشد تا بتوانم اين همه خيانت را هضم کنم .

شايد بايد مثل ديگران زود عصبانی شوم و بيایم يک سيلی محکم توی گوشت بزنم .

اما من اين کارها را بلد نيستم !

بايد ببخشمت ؟؟؟؟؟؟؟؟

نه ! من نمی توانم ! چه صدایت بزنم ؟ دوست ؟ دشمن ؟

من از جنس نفرين کنندگان نيستم . چرا که خود آنان گرفتار سياهترين گناهانند .

و از جنس بخشش کنندگان هم نيستم . چرا که آنان از خود می گذرند .

من از جنس بی جنسيم ! ساده و معمولی !

تو را چه می توان کرد !

الهه ! ‌ای کاش می دانستی همه کس برای بازی های حقير آفريده نشده

اند ... .

من از کنار تو تنها مثل يک رهگذر غريبه بايد که بگذرم و سوت بزنم ! همين !  

 

 

 

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

از کنار تو بايد رد شد و سوت زد ! :: چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳

روزانه !

اين فصل را با من بخوان باقی فسانه است ...

 

کتابهای فلسفه ات را زير پاهايم می گذارم تا دستم به لبه ی طاقچه ی اتاقت برسد و

حسن يوسفها را آب بدهم .

عينک ته استکانی ات با آن همه غبار روی طاقچه افتاده است و من خوشحال می

شوم وقتی می فهمم به جز من به چشمهايت هم اهميت نمی دهی .

ليوان آب را توی گلدان خالی می کنم ؛ يک لحظه زير پاهايم خالی می شود و

کتابهای فلسفه ات کف اتاق پهن می شوند . خم می شوم و کتابهايت را جمع می

کنم : جهالت ـ توع ـ بيگانه و هزار کوفت و زهرمار ديگر . حالم از فلسفه به هم

میخورد ؛ از اين همه کاغذ چرکنويس مچاله شده که نوشته هايت را حمل می کنند .

چراغ مطالعه ات از ديشب هنوز روشن است و ورق های نوشته ی تازه ات که

نيمه کاره مانده روی ميز ولو شده است :

(( حالم از اين همه تکرار به هم می خورد . هر روز صبح با صدای نخراشيده اش از

خواب بيدار می شوم : ـ بلند شو زود باش وگرنه از سرويس جا می مانی و بايد با

تاکسی سر کار بروی .

بعد هم مثل هميشه با يک نگاه احمقانه حوله را بر می دارد و روی شانه ام می

اندازد . صبحانه هم که آماده است : چای جوشيده و يک تکه نان يخ زده از هفته ی

پيش . و بعد کفشهايم را جفت می کند و دم در می ايستد تا از خانه بروم .

قسمت خوب قضيه اينست که تا شب خانه نيستم و آن قيافه ی بزک کرده و احمقانه

را نمی بينم ... ))

سرم گيج می رود . دستم را روی لبه ی ميز تحريرت را می گذارم و نمی دانم چرا

همه چيز راه می رود : کتاب ها ٬ نوشته ها ٬ کلمه ها ... واااای ! چقدر از فلسفه

بدم می آيد .

 

در حال و هوای يکی از اشعار staudinger_1930

زهرا

عناوین مطالب وبلاگ

::





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

عناوین مطالب وبلاگ

::





 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند

 



  .onload=makebanner;

رنگی برای ماه



پيام هاي ديگران ()

عناوین مطالب وبلاگ

روزانه ! :: پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳





[ خانه | قدیمیا | نامه برقی ]

امری باشه

 خانهخانه

 پستو


نامه

 


Yahoo! Messenger

! دوست تر


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

یک زنده به گور

خانم کوچولو

فی البداهه

رئیس قبیله

 آقا مهران

خوزه رضا

heliya1382

خاک من

برگزیده

... من و
پیاز

طراحی


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی

اما

انتظار خبری نیست مرا

نه زیار و نه ز دﱠیار و دیاری باری

برو آنجا که تو را منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

در دل من همه کورند و کرند